همیشه از اینکه در ادب پارسی "شمع و پروانه" نماد عاشق و معشوق واقعین٬ خنده م می گیره و به "چراش" فکر می کنم.
یعنی عشق اینه که فنا بشی واسه معشوقت؟
چه معنی داره یکی واسه یکی دیگه فنا شه؟ واسه همینه که به نظرم بی معنی میاد دیگه.
حالا، بی خیال. بعضی نظرای من به قول بابام مخصوص خودمن و تو مایه های خودم ![]()
اما یه پیشنهاد: چون سوختن یه کمی ناراحت کننده س پیشنهاد می کنم زین پس شاعرای محترم به جای "شمع و پروانه" از "مورچه و عسل" الهام بگیرن.
دیدین چطور غرق می شن تو عسل؟
چرا واقعا؟ ![]()
تازه اینطوری عشق هم شیرین تر جلوه گر می شه و آدم دلش نمی سوزه چون حداقل مورچه هه یه سری طعم شیرین قبل مرگش نصیبش شده. نه اینکه بسوزه و فریاد بزنه و اینا ![]()
پ.ن: پروانه ها رو دوس دارم. خیلی زیاد.
پ.ن: فقط به خاطر Meci عنوان این پست شد: پروانه.
ادامه ی ادامه - ۲:
تو بخش ۳ مردانش شماره هم می دن
اینطوری:
داشتم وضعیتشو چک می کردم اینو انداخت تو جیبم (جیبم بزرگه)
بدون اینکه نگاه کنم ببینم داره چه کار می کنه گفتم چی بود؟ گفت یه سری شکلات خوشمزه. حتما بخورشون چون تبرکن ![]()
فک کن چهار ساعت سرپا باشی٬ وقتی تو بخشی بهت خوش بگذره و خستگی رو حس نکنی. شک نکن که به محض اینکه کارت تموم شد فشارت می افته ![]()
بعد تو ایستگاه که منتظر خط واحدی از جیب روپوشت (که الان دیگه تو کیفته
) کیسه رو دربیاری که شکلات بخوری و در کمال تعجب ببینی اون پشت مشتا یه کاغذ شماره دار جاسازی شده ![]()
می گم باید بتونی٬ چون می دونم می دونی. دونستن قسمت کوچیک ماجراست. تونستنه که مشخص می کنه کی هستی.
وقتی آدما مثل هم نیستن٬ یعنی علایقشونم مثل هم نیست. یعنی توانایی هاشونم مثل هم نیست. هر کس تو یه زمینه تواناست. یه چیز تو مایه های: پنج تا انگشت که مثل هم نیستن!
وقتی این رو درک کردی٬ اینم باید درک کنی که نمی تونی مثل همه باشی. نباید کسی که یه توانایی خاص داره برات بشه خدا و یکی دیگه نه. باور قلبی من اینه: یه آدم می تونه با یه رشته ی از نظر تو بیخود به بهترین جاها برسه. می تونه تو رشته ش تو شغلش تو خانواده ش بهترین باشه. اونوقت تویی که از نظر خودت بهترین شغل رو یا بهترین رشته رو داری٬ درجا بزنی و درجا بزنی و درجا بزنی.
مهم اینه که تو هر زمینه ای بهترین باشی. بهترین تلاشات رو بکنی و بهترین دید رو نسبت به زندگیت داشته باشی.
از امروز خودت رو با کسی مقایسه نکن. در غیر این صورت اطراف مخت رو کلی توهم و خیال فرا می گیره. خیالایی که فقط می خورنت.
چرا من نه اون آره. اون یکی آره. همسایه مون آره. هم کلاسیم آره و...
از امروز دیگرون رو با نزدیکانت مقایسه نکن.
به جاش سعی کن ببینی هر کسی با علاقه هاش٬ با توانایی هاش٬ با زحمت هاش٬ کیه و چه کار کرده. شاید واقعا بزرگه و تو چون دوست داری یه شکل خاص باشه نمی تونی این بزرگی رو درک کنی.
باید بتونی.
آها - وقتایی که میاد، 5-4 روز می مونه پیشم.
همیشه نهایت 10 خوابم، قبل خواب دوش می گیرم، مطالعه می کنم و خیلی کارای دیگه. اما اون که میاد 10 می شه 2، می گه تنهام نذار و نرو حمام، کتاب نخون چون حوصله م سر میره و خیلی کارای دیگه رو نکن. زیاد حرف می زنه. درسته مهمونه اما منم رکم و بهش می گم: (عزیزم)، فعلا بخواب. فردا صحبت می کنیم. پررو تشریف داره و ادامه می ده. سعی می کنم بخوابم اما مگه می شه با وجود فک مبارکی که درست دم گوشت در حال فعالیت شدیده و چند وقت یه بارم قهقهه می زنه بخوابی؟
از ۵ سالگی با هم دوستیم. شدیدا بامزه و دوس داشتنی و البته حرص درآره.
و اینطوریه که بد عادتم می کنه و می ره.
ادامه - 2:
بلوار چمران، بعد از هتل چمران، بیمارستان چمران.
خوش می گذرد آی...
ادامه - 3:
دیشب دلم عجیب گریه می خواست. به یکی از دوستام گیر دادم که: تو رو خدا یه چیزی بگو ناراحت شم. اونم فقط می گفت خودمو لوس نکنم. کاش می دونست چقدر به یه "بالای چشت ابرو اِ" نیاز دارم.
چرا؟
یه "الف" م اضافه بگی٬ متوجه می شم و به چراش فکر می کنم. یه دنیا حرف تو چشامه و تو...
(این تو، این مخاطب، یه نفر نیس. می تونی حساب کنی؟ تمام اطرافیانم. تمامشون.)
ادامه - 4:
های بانو!
شوخی نکن.
چشم خسته، بسته می شود،
قلب خسته، می ایستد.
کیکاووس یاکیده.
(مخاطب خاص داشت)
5 -
ادامه:
۱-
اومد٬ بد عادتم کرد٬ رفت.
۲-
این روزا دارم دوره ی سوم و آخر امدادگری مو می گذرونم. 32 ساعت توی بیمارستان کارآموزی دارم. شده بهترینم و باهاش عشق می کنم. من عشق رو این می دونم. امروز آمپول زدم، تی - پی - آر گرفتم، کنفرانس دادم و کلی ذوق کردم. یکی بیاد این چشمای منو جمع کنه. دوباره شدن منبع برق.
فقط دارم می رم دنبال بچگی هام. همینه که شیرینش می کنه.
3-
اگه حمل بر خودشیفتگی و خودستایی نشه، می خوام بگم که توی هیچ دوره ای از زندگیم انقدر به خودم افتخار نکردم. تقریبا شدم همون مصی ایده آل. من عوض شدم. فرق کردم. بزرگ شدم. راحت "نه" می گم. آرومم. صبورم. راحت کنار میام. احساسم قشنگه.
اینم بگم که توی هیچ دوره ای از زندگیم انقدر مشکل نداشتم. مشکلای یچیده و عجیب و حل نشدنی. مشکلایی که یکی دیگه درستشون کرده اما من چه بخوام چه نخوام، درگیرشونم. شاید اون افتخاره واسه همینه. واسه کنار اومدن با چیزی که نمی تونم کاریش کنم. نمی تونم حلش کنم. مهم منم. مگه نه؟
۴-
دوباره:
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری/ دانی که "رسیدن" هنر گام زمان است
آبــی که برآسـود، زمینش بخورد زود/ دریـــا شود آن رود که پیوسته روان است
ه.الف.سایه
